این سه نفر

دیدنت بعد از دو سال دلنشین ترین اتفاق این چند وقت بود. در آغوش تو انگار یک لحظه تمام خاطره های خوب زنده شد... به قول خودت همش غر زدیم در کنار هم ،اما غر زدن های شیرین:-) دوستت دارم به اندازه تمام جاده های فاصله بین ما ....

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط نعیمه|

از حموم صدای بومببببب افتادن وحشتناکی اومد... دستم روی موس یخ زد... مامان از توی آشپزخونه داد میزد نعیمه بدو بابات... و من داشتم فکر میکردم با این بدن یخ زده چطوری بدوم:( 

بدتر از همه وقتی بود که بالا سر بابا رسیدم وسط حموم افتاده بود و سرشو محکم گرفته بود...معلوم بود خودشم گیجه ...بعد شروع کرد به  فریاد زدن "سرم خدا سرم"... توی صدم ثانیه ها داشتم چیزای کمی که بلد بودم مرور میکردم...اول آرومش کردم یه ذره باهاش حرف زدم ...ازش سوال پرسیدم... بعد خواستم کمکش کنم بلند بشه ... ولی انقدر سنگین بود که فقط دستش رو تونستم جا به جا کنم :( ...

همه چیز اونروز به خیر گذشت. خدا رو شکر... اما من هنوز با خودم درگیرم... همش با خودم میگم اگه بدتر بود واکنش من چی بود...چرا اینقدر هل کرده بودم ...پس این همه کتاب و دوره آمادگی و هزار تا چیزه بی فایده دیگه برای چی بوده ، مثلا برای مواقع اضطراری اما ... 

درگیر منفی بافی شدیدی شدم و تمام تمرکزمو از دست دادم ... همه ضعف ها رو از خودم میبینم و انتظار دارم تک و تنها تمام مسئولیت ها رو به دوش بکشم ....این طور نمیشه ادامه داد،  باید فکری کرد !!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 28 مهر1393ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط نعیمه|

مامان ناگهانی عاشق زبان انگلیسی شده ...تو خواب و بیداری از من سوال میپرسه.... یه چیزای از دوران دبیرستان یادش هست ولی اونا  به نظر آشی از همه لغات درهمه:-) 

نعیمه، من wife هستم یا husband? 

گوجه میشه توماتو؟

و هزارتا سوال بامزه دیگه ....من تا جای ممکن باهاش با ملایمت برخورد میکنم اما گاهی هم میرم تو نخ اذیت ...بهش میگم یخچال چی میشه؟ الان سه روزه داره کلمه اشو تمرین میکنه. اخر هم میگه می تونم این یکی رو فارسی بگم؟:-) :-) 

 

نوشته شده در شنبه 26 مهر1393ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط نعیمه|

دوباره پهن شدن بساط کتاب ها، دوباره برنامه ریزی های مو به مو و لحظه نود، دوباره موهای کوتاه شده سه سانتی، دوباره قطع ارتباطات دنیای مجازی و به حداقل رسوندن  ارتباطات دنیای واقعی...

دوباره بوی امتحان میاد..... 

نوشته شده در شنبه 29 شهریور1393ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط نعیمه|

چند سالی میشه که برای روز تولدم یه سری کارای خاص انجام میدم که شاید مهمترینش خلوت کردن با خودم باشه.... فکر کردن و  فکر کردن و فکر کردن به سالی که گذشت و سال پیش رو ... سالی که گذشت هم تلخی داشت هم شیرینی .... هم شادی داشت هم غم ... مثل تمام طول زندگی ما آدما .... سالی که گذشت پر از تجربه بود... پر حس بزرگ شدن و مسئولیت پذیرتر شدن.... شنیدن چند باره این جمله که "نعیمه چقدر بزرگ شدی!!!" در کنار اینکه حس خوبی بهم داد ، کمی هم منو ترسوند ... بهم یه تلنگر زد که دیگه دوران خیلی چیزا تموم شده ... و داره دوران جدیدی توی زندگیم شروع میشه 

 پیشنهاد مهدیه برای چیدن ستاره های آرزوم از آسمون رو اجرا کردم ... امسال برای خلوت کردن از پیاده روی بهره بردم... برای سال جدیدم کلی برنامه ریزی کردم... کلی فکر جدید و انگیزه جدید ....   مامانم و کلی بووس کردم و قدر این نعمت با تمام سلول های بدنم حس کردم.... وقتی سال پیش توی خوابگاه 900 کیلومتر فاصله ام باهاش قلبمو فشرده کرده بود... امسال دعاهای قشنگشو با تمام وجودم بلعیدم...

15 دقیقه دیگه وارد بیست و هشت سالگی میشم... برای خودم امیدوارم سال دیگه این موقع بیام اینجا بنویسم 28 سالگی یه سال فوق العاده برام بود :)))))) 

نوشته شده در چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط نعیمه|

گاهی وقتا آدم بزرگ ها موجودات  وحشتناکی میشن ... رفتارهای غیر قابل بخشش .... مستحق یک تو دهنی حسابی :(((

امروز تو پارک پسر بچه سه- چهار ساله ای رو دیدم که  داشت بستنی می خورد، سرعت خوردنش کم بود و بستنی داشت آب میشد ... بچه گریه اش گرفت . باباش خودشو رسوند و  کاملا جدی  کنار گوشش گفت:"اگه یه بار دیگه گریه کنی همچی می زنمت که ..." :((((((

اخه مرد حسابی این چه طرز برخورد با بچه است ... اصلا این چه طرز حرف زدنه... اصلا شما حوصله بچه نداری نیارش بیرون بازی کنه... اینکه دیگه بازی نیست اسمش شکنجه است... چقدر گاهی این آدم بزرگا موجودات نفرت انگیزی میشن...

نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط نعیمه|


آخرين مطالب
» دوستی های بی پایان
» ترس
» can you speak in English
» دوباره ها...
» لمس حس های ناب
» آدم بزرگ ها...
» آرزوهای دور دست...
» بی شک...
» می دانی...
» واقعیت تنهایی!
Design By : Pars Skin