این سه نفر

اولین فرمان برای تغییر های مثبت = تهیه پوشه اشتباهات زندگی

*** دوباره چاق شده ام، باید به خودم بیام، از شنبه رژیم میگیرم !!! 

نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط نعیمه|

خوشبختی یعنی اونقدر اینترنت سرعتش بالا باشه که وقتی خواهر کوچیکه (بنده)  بپرسه فیلم چی دانلود کردی تازگی ، جواب بشنوی "من دیگه چیزی دانلود نمی کنم آنلاین می بینم " 

خوش به سعادتت

نوشته شده در چهارشنبه 21 آبان1393ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط نعیمه|

طالع امروز من

این پریشان فکری برای چیست؟این پریشانی بر کارها تأثیر منفی خواهد گذاشت و همان انرژی باقیمانده را تلف خواهد کرد.به خود اطمینان داشته باش و افکار بیهوده را از خود دور کن.

***  طالع ما هم عجب دل خوش داره ، کدوم انرژی باقیمونده.... 

نوشته شده در جمعه 16 آبان1393ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط نعیمه|

این پست برای دل خودمه ... برای اینکه توی آینده اگه یه وقتی خواستم به گذشته برگردم بیام اینجا و اونو مرور کنم... خودمو مرور کنم!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میدونم هیچ وقت به اینجا سر نمیزنی پس خیلی راحت ذهنمو خالی می کنم... خیلی راحت...

از وقتی عقلم تفاوت بین بالاتر و امتیاز بندی بین آدما رو فهمید تو اون بالا ها روی قله ها بودی ... از نظر تمام امتیاز ها تو برتر بودی .... من و دیگری توی هیچ جمعی دیده نمی شدیم چون همیشه ا زتو و موفقیت هات حرف زده میشد.... توی مهمونی توی دوره همی ها همه چشم ها به دنبال تو بود تا دوباره احسنت ها شروع بشه ....احسنت احسنت احسنت....

"نعیمه تو به من حسودی میکنی؟" فقط یک بار این سوال رو از من پرسیدی ... اونم توی اوج احساسات و نیاز یک دختر برای دیده شدن ... برای به حساب آمدن!!!.... تو بدترین زمان را انتخاب کردی ... برای سوالی به این مهمی....

هیچ  وقت صبر نکردی تا جواب سوالت رو بگیری.... قبول داری حسادت و غبطه مثل عشق و تنفر فاصله ای به  اندازه یک تار مو دارن.... من این رو حس کردم با تمام وجودم... سالها برای سوالت فکر کردم .... با خودم کلنجار رفتم .... اما تو صبوری نکردی ... همیشه قضاوت خودت برای مسائل کافی بود....  

جواب سوالت غبطه بود نه حسادت  ..... همیشه....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط نعیمه|

آغاز تمام شایعات در یک محیط اداری، دوستانه، خانوادگی و.... با همین جمله است" بین خودمون بمونه"

اما به نظر من کدوم بین خودمون؟؟؟ وقتی ناگفتنی گفته شد دیگه بین خودی وجود نداره!

یکی از محبوب ترین اساتیدی که می شناختم و توی ۱۸ سالگی از سخنرانی های بی باک و زیباش لذت میبردم، هم اکنون یک عدد زن دوم( شما بخون صیغه ای) هم داره و جالبه همه خبرشو دارن و فقط کافیه این همه مصاحبه که ۲۰ و ۳۰ باهاش میکنه یکبار هم در این باره ازش سوال بکنه...

برخورد من با شنیدن خبرش چی بود:

والا من اول باور نکردم مدام تکذیب کردم که نه بابا مگه امکان داره و این حرفا

دوما گفتم چطوره یه دانشگاه خبرشو داره بعد زن اول اقای دکتر بی خبرن و متارکه نکردن؟

سوما به نظر من ادم توی این دوره زمونه تا چیزی  رو با چشم خودش ندیده باور نکنه یا حداقل به منبع خبر ایمان داشته باشه

چهارما واقعا حرف زدن در مورد زندگی خصوصی ادما کار بدیه ... من اقای دکتر ز . رو واقعا قبول داشتم .... اما حالا تا می بینمش ....ببخشید حالت بدی بهم دست میده که اصلا گوش نمیدم چی چی میگه...این خیلی بده نکنیم این کارو با همدیگه 

نوشته شده در دوشنبه 12 آبان1393ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط نعیمه|

ماه هاست دلم یه تغییر می خواد، یه تحول بزرگ توی حال و زندگیم، احساس بی تحرکی و  عدم حرکت رو به جلو مدتیه سایه سنگینشو روی زندگیم انداخته و من دنبال چرایی اش بودم... راحیل جواب این علامت سوال بزرگ رو داد و من  چیزی که نوک زبون خودم بود باید  از توی حرفای راحیل  می قاپیدم...."نعیمه زندگی کارمندی آدمو فسیل میکنه".... این درست ترین حقیقته ....

 من فسیلی شدم که صبحا ساعت 6.45 از خواب بیدار میشم ، مانتویی تیره تر از احوال خودم به تن می کنم و می زنم بیرون، همیشه خدا 20 دقیقه منتظر سرویس می مونم و توی ترافیک صبحگاهی تهران غرق میشم....  هر روز پامو میزارم توی آلوده ترین  و شلوغ ترین منطقه تهران که حتی پنجره های دویست جداره هم نمی تونه جلوی چیزه خاصی رو بگیره.... وظایف روتین... کار های تعیین شده.... حرف های تکراری .... درد های تکراری.... و در آخر تمام .... یک روز از زندگی گذشت...

و پیشگویی من با احتمال 100 درصد فریاد می زند "نعیمه فردا روز متفاوتی نیست"..

می خوام به خودم و این پیشگویی مزخرفم ثابت کنم که این طور نیست.... من آدمی نیستم که اینطوری غرق بشم ... من دلم نمی خواد فسیلی باشم که هر روزش تکرار روز قبلش باشه ... من نمی خوام کارام تکراری از الگوهای توخالی قبلی باشه....  من می خوام حالا که عینک نو به چشم دارم :) نگاه نو هم داشته باشم..."من می خوام تغییر کنم"

نوشته شده در شنبه 10 آبان1393ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط نعیمه|


آخرين مطالب
» پوشه اشتباهات
» خوشبختی!
» آیات نا امیدی
» این پست را نخوانید
» هیس..... این حرفا بین خودمون بمونه
» تغییر
» دوستی های بی پایان
» ترس
» can you speak in English
» دوباره ها...
Design By : Pars Skin