این سه نفر

چند سالی میشه که برای روز تولدم یه سری کارای خاص انجام میدم که شاید مهمترینش خلوت کردن با خودم باشه.... فکر کردن و  فکر کردن و فکر کردن به سالی که گذشت و سال پیش رو ... سالی که گذشت هم تلخی داشت هم شیرینی .... هم شادی داشت هم غم ... مثل تمام طول زندگی ما آدما .... سالی که گذشت پر از تجربه بود... پر حس بزرگ شدن و مسئولیت پذیرتر شدن.... شنیدن چند باره این جمله که "نعیمه چقدر بزرگ شدی!!!" در کنار اینکه حس خوبی بهم داد ، کمی هم منو ترسوند ... بهم یه تلنگر زد که دیگه دوران خیلی چیزا تموم شده ... و داره دوران جدیدی توی زندگیم شروع میشه 

 پیشنهاد مهدیه برای چیدن ستاره های آرزوم از آسمون رو اجرا کردم ... امسال برای خلوت کردن از پیاده روی بهره بردم... برای سال جدیدم کلی برنامه ریزی کردم... کلی فکر جدید و انگیزه جدید ....   مامانم و کلی بووس کردم و قدر این نعمت با تمام سلول های بدنم حس کردم.... وقتی سال پیش توی خوابگاه 900 کیلومتر فاصله ام باهاش قلبمو فشرده کرده بود... امسال دعاهای قشنگشو با تمام وجودم بلعیدم...

15 دقیقه دیگه وارد بیست و هشت سالگی میشم... برای خودم امیدوارم سال دیگه این موقع بیام اینجا بنویسم 28 سالگی یه سال فوق العاده برام بود :)))))) 

نوشته شده در چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط نعیمه|

گاهی وقتا آدم بزرگ ها موجودات  وحشتناکی میشن ... رفتارهای غیر قابل بخشش .... مستحق یک تو دهنی حسابی :(((

امروز تو پارک پسر بچه سه- چهار ساله ای رو دیدم که  داشت بستنی می خورد، سرعت خوردنش کم بود و بستنی داشت آب میشد ... بچه گریه اش گرفت . باباش خودشو رسوند و  کاملا جدی  کنار گوشش گفت:"اگه یه بار دیگه گریه کنی همچی می زنمت که ..." :((((((

اخه مرد حسابی این چه طرز برخورد با بچه است ... اصلا این چه طرز حرف زدنه... اصلا شما حوصله بچه نداری نیارش بیرون بازی کنه... اینکه دیگه بازی نیست اسمش شکنجه است... چقدر گاهی این آدم بزرگا موجودات نفرت انگیزی میشن...

نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط نعیمه|

به این وبلاگ سری بزنید و از شیوه زندگی این زوج خوشبخت لذت ببرید!!!

http://uncorneredmarket.com/

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط نعیمه|

اگر یک نفر

هر انچه از درونش برمی آید را بنویسد

بی شک از درون او کسی رفته است!(ایلهان برک)

پی نوشت: دلم پر از حرفه... پر از رازها ناگفتی ... پر از جوشش کلمات ... اما مغزم سکوت رو مطلبه ... آرامش رو... تو جنگ بین منطق و احساس ... اینبار منطق برنده شد... اما صدای اعتراض قلبم مثل پتک، آرامش ذهنمو به مسخره گرفته :( 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط نعیمه|

ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ، ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ "ﺗـﻌﻄﯿــﻞ ﺍﺳﺖ" ﻭ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯽ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺍﻓـﮑﺎﺭﺕ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺑﺪﻫﯽ، ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺳــﻮﺕ ﺑﺰﻧﯽ، ﺩﺭ ﺩﻟـﺖ ﺑﺨﻨــﺪﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓـﮑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺫﻫﻨﺖ ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮﯾـﯽ : ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻨﺘـﻈـﺮ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!...ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!..ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...ﮔﺎﻫــــــــــﯽ بخشيدﻩ ﺍﻡ !!...ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!...ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ !!...ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ :ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ !!......ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !!...ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ...ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!...ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ.(نقل قول از حسین پناهی )
 

 

نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط نعیمه|

 هر چه قدر بگوییم مردها فلان، زن ها فلان،

یا تنهایی خوب است و دنیا زشت

آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر می زند.

نوشته شده در دوشنبه 12 خرداد1393ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط نعیمه|


آخرين مطالب
» لمس حس های ناب
» آدم بزرگ ها...
» آرزوهای دور دست...
» بی شک...
» می دانی...
» واقعیت تنهایی!
» شیدا شدم!!!
» سوالی از اعماق وجود !!!
» خوش قولی
» هفته بدون فیس بوک
Design By : Pars Skin