این سه نفر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

چطور میشه زمان رو نگه داشت؟ چطور میشه تک تک ثانیه ها رو به خاطره سپرد؟ چطور میشه جلوی بی رحمی زمان رو گرفت؟ 

اومدن و رفتنت مثل یه چشم به هم زدن گذشت... انگار زمان نشست و به ما خندید.... به ما که مبهوت گذشتنش بودیم.... 

بیا دفعه دیگه ما به زمان بخندیم....  دست به کمر و قاه قاه .... با ابهت و بی تردید... اون وقتی که فاصله ها با نزدیکی دلهامون پر شد .... اون وقت زمان شکست خورده

[ دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۲۰:۱۰ بعد از ظهر ] [ نعیمه ]

همه خوابند و من بیدار .... شمع روشن کرده ام .... پای سجاده نشسته ام.... گلاب آوردم تا بوی خوشش مرا در پیشگاهش خواستنی تر کند.... بهترین لباس ها را پوشیده ام همه سفید .... قرآن با ز کرده ام و حافظ را کنارم گذاشته ام .... دارم ثانیه ها را میشمارم .... برای بدرقه سالی که گذشت ... برای سلام به سال جدید... برای دعا کردن ....اول همه مردم... بعد خانواده ام... بعد دوستان بهتر از برگ درختم.... بعد خودم ... نعیمه ای که در سال گذشته کم تنبلی نکرد.... کم کوتاهی نکرد.... کم عمرش را هدر نداد.... اما همیشه امیدوار بخشش خدایی هست که از رگ گردن نزدیکتر .... از مادر مهربان تر .... و از خودش دلسوزتر است

حالم را متحول کن ای منقلب کننده حالها .... 

[ شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۰:۱۰ قبل از ظهر ] [ نعیمه ]

روزهای آخر سال که میشه آدم به فکر خونه تکونی و جمع و جور و نمی دونم هر نوع کاره مادی و معنوی مربوط به پاک سازی می اوفته ... دارم عادت می کنم به دور انداختن .... دور انداختن وسایلی که یه بار استفاده شدن و احتمالا دیگه هرگز استفاده نخواهند شد... ذهنم هم خونه تکونی می خواهد ... اونم از نوع اساسی :) 

 قسمت سخت کار دیلیت کردن آدم ها توی ذهنته ... من توی این کار اصلا موفق نیستم... شاید به ظاهر بگم بله تمام .... تمام .... اما عملا ذهنم ماه ها و شاید  سال ها درگیره آدم های گذشته است .... آدم هایی که خوبن اما شرایط من اجازه انتخاب کردنشو نداد... آدم هایی بد بودن و بابت حذف شدن از زندگیم باید خدا رو شکر کنم ...اما باز هم توی ذهنم دارن جولون میدن ... آدم هایی که دوست بودن اما رفتن چون آنکه از دیده رود از دل برود .... و آدم هایی که دوست نبودن و بذر نفرت رو توی دل من کاشتن و رفتن .... اما همه اون آدم ها هستن اونها همینجان .... 

چرا فراموش کردن گاهی تبدیل به کابوس میشه ... کابوسه روزهای آخر سال ...

[ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۲۰:۴ بعد از ظهر ] [ نعیمه ]

به یک دادزن

به صورت تمام وقت نیازمندیم

 

**اطلاعیه جلوی در یک پاساژ_ تهران_ ساعت ۱۶

[ شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۱۸:۵۲ بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
چرا یادت نمی آید آن تابستان گرم 13 سال پیش را ...  

بگذار ذهنت با من آرام  آرام حرکت کند ...

مدرسه ای دخترانه در انتهای ، انتهای شهر زیبا  ...

مدرسه ای که  الان جایش برج بلندی است و دیگر انتهای شهر زیبا نیست ! شهر زیبا برای خودش شهری شده است.... 

تو معلم کلاس ریاضی مان بودی .... 

ما را برای المپیاد آماده میکردی ....

من با دندان های سیم پیچی میز دوم می نشستم .... 

تو اینقدر قد بلندی بودی که بالای سکوی جلوی تخته گردنت را خم می کردی ...  

من انقدر مشتاقانه به درس هایت گوش میدادم  که بعد از دو ساعت سرم داغ می کرد...  

تو باهوش بودی، خیلی خیلی باهوش ...چشمانت همیشه برق می زد...  

من همیشه تو را تحسین می کردم  و آرزو می کردم مثل تو آدم موفقی شوم... 

تو را پیدا کردم بعد از 13 سال ... 

من خودم را "شاگرد قدیمی" معرفی کردم... استاد من 

تو مرا به یاد نداری ... 

من اما تمام خاطرات آن تابستان 13 سال پیش را مرور کردم....

  

[ چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۲۷ بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
او هم مثل من است!! 

او هم مثل من بعد از هر جمله اش  علامت لبخند می گذارد!!

او هم مثل من مدام لبخند می گذارد!!

او هم مثل من گاهی ، خیلی کم ، غرق میشود در خودش !!

او خوده خوده من است ...

[ چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۲۱ بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا از همه چیز خواهیم نوشت!

"مینا،نعیمه،راحیل"