این سه نفر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیشب برای تو چقدر سخت بوده است!

وقتی قرار است، قاره ها فاصله را بعد از شنیدن خبر تلخ بیماری لاعلاج مادرت ، در خواب طی کنی! او را در آغوش بگیری و های های گریه کنی!

عجب شب طولانی و تاریکی است ، 

تو برایم نماد صبری و قدرت

صبوری کن به این درد و آرام باش!

شاید طلوع صبح برایت ارمغان آرامش بیاورد!

شاید صبح ،تسکینی باشد‌ برای گریه شبانه ات،

صبوری کن! 

 

 

 

[ سه شنبه 5 اسفند1393 ] [ 9:30 بعد از ظهر ] [ نعیمه ]

به یک دادزن

به صورت تمام وقت نیازمندیم

 

**اطلاعیه جلوی در یک پاساژ_ تهران_ ساعت ۱۶

[ شنبه 2 اسفند1393 ] [ 6:52 بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
چرا یادت نمی آید آن تابستان گرم 13 سال پیش را ...  

بگذار ذهنت با من آرام  آرام حرکت کند ...

مدرسه ای دخترانه در انتهای ، انتهای شهر زیبا  ...

مدرسه ای که  الان جایش برج بلندی است و دیگر انتهای شهر زیبا نیست ! شهر زیبا برای خودش شهری شده است.... 

تو معلم کلاس ریاضی مان بودی .... 

ما را برای المپیاد آماده میکردی ....

من با دندان های سیم پیچی میز دوم می نشستم .... 

تو اینقدر قد بلندی بودی که بالای سکوی جلوی تخته گردنت را خم می کردی ...  

من انقدر مشتاقانه به درس هایت گوش میدادم  که بعد از دو ساعت سرم داغ می کرد...  

تو باهوش بودی، خیلی خیلی باهوش ...چشمانت همیشه برق می زد...  

من همیشه تو را تحسین می کردم  و آرزو می کردم مثل تو آدم موفقی شوم... 

تو را پیدا کردم بعد از 13 سال ... 

من خودم را "شاگرد قدیمی" معرفی کردم... استاد من 

تو مرا به یاد نداری ... 

من اما تمام خاطرات آن تابستان 13 سال پیش را مرور کردم....

  

[ چهارشنبه 22 بهمن1393 ] [ 7:27 بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
او هم مثل من است!! 

او هم مثل من بعد از هر جمله اش  علامت لبخند می گذارد!!

او هم مثل من مدام لبخند می گذارد!!

او هم مثل من گاهی ، خیلی کم ، غرق میشود در خودش !!

او خوده خوده من است ...

[ چهارشنبه 15 بهمن1393 ] [ 5:21 بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
دارم از خستگی میمیرم !!! کمرم درد میکنه و پاهام تیر میکشه .... از بس که امروز از اون روزابود

توی اداره یا همش سرپا بودم یا پای سیستم روی فرمولای اکسل ام کار میکردم.... ماشاله از خوش شانسی من یکی از شاخص ها هم عجیب غریب حساب شده بود و حدود یک ساعت وقت برد تا بفهمم مشکلش چیه !!!

ظهر مامان زنگ زد که خرید کیک و گل و شمع هم برعهده من .... تازه برای سفرمون هم باید خرید میکردم.... منم خدا رو شکر  اصلا بلد نیستم به مامانم نه بگم.... موقع برگشت به خونه واقعا دیدنی شده بودم .... کیف و ظرف غذای اداره به دست به علاوه یه جعبه کیک، شمع و آجیل .... دیگه با خدا عاشقم بود که گل های گل فروشی رو نپسندیدم وگرنه گل رو باید با دندونام میگرفتم

خونه که رسیدم ...شروع کردم به چمدون بستن .... یه سفر بی برنامه که توی اوج هول هولی بودنش همه چیزش خیلی خوب جور شد...بلیط قطار... جای اقامت.... همراه سفر :-)  و بقیه چیزا ...

امشب تولد ۶۵ سالگی بابا بود.... همه لحظه های امشب بغض داشت... بغض دوری یکی از بچه هاش ....نمی خوام الان بهش فکر کنم ...نمی خوام فکر کنم که دوری من چقدر این بغض رو بیشتر میکنه....نمی خوام فکر کنم....

[ سه شنبه 23 دی1393 ] [ 10:36 بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
من باید تمام تلاشمو بکنم.... حتی اگر مطمین باشم که رقیبم رزومه بهتری دارد.... حتی اگر رقیبم شناخته شده تر از من باشد.... حتی اگه رقیبم توی پارتی بازی من رو زیر پاش له کنه.... حتی اگه این فرصت بارها در آینده برام پیش بیاد.... اما من الان باید تمام تلاشمو بکنم

[ سه شنبه 16 دی1393 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ نعیمه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا از همه چیز خواهیم نوشت!

"مینا،نعیمه،راحیل"