این سه نفر

"تا جایی که فهمیده‌ ام

قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم
به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز .
قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک روی
سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم .
... قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی .
ناخن‌های مصنوعی ،
خنده‌های مصنوعی ،
آواز‌های مصنوعی ،
دغدغه‌های مصنوعی .
حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌ نوردی مصنوعی در سالن میکنند به
جای فتح صخره‌های بکر زمین .
هر چه فکر می‌کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای‌ مان در
رقابت‌ های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم ، این همه
مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده‌ بشویم ، از دم دکترا به دست بر روی
زمین خدا راه برویم ، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای
ما رد بشود …
باید کسی هم باشد که گوسفند ها را هی کند ، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز
هم بزند و عاقبت هم یکروز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود .
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا
برخیزد و حرکت کند …
قرار نبوده این‌ همه در محاصره‌ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا
،قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
،‌ بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوز کرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ
کجای خلقت لحاظ نشده بوده ؛
تا به حال بیل زده‌اید ؟
باغچه هرس کرده‌اید ؟
آلبالوو انار چیده‌اید ؟…
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید ؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …
این چشم‌ها برای نور مهتاب یانور ستارگان کویر ،‌ برای دیدن رنگ زرد گل
آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید ، اما برای ساعت پشت ساعت ،
روز پشت روز ، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده
نشده‌اند .
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار نیایند و ساعت‌ های دیجیتال به‌
جایشان صبح‌ خوانی کنند .
آواز جیر جیرک‌ های شب‌ نشین حکمتی داشته حتماً ، که شاید لالایی طبیعت
باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح
پرپر زدن اپیدمی نشود .
من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غم نان ، بشود همه‌‌ی
دار و ندار زندگیمان ، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان .
قرارنبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، این همه قانون مدنی عجیب و
غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گرو کشی و ضعف اعصاب داشته
باشد .
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک
شب هم زیر طاق ستاره‌ ها نخوابیده باشیم .
قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا ، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل
کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم .
چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همینقدر میدانم که این‌همه “ قرارنبوده
”‌ ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی‌ مان را آشفته‌ و سردرگم کرده …
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم
از هیچ چیز راضی نیستیم
اما سر در نمی‌آوریم چرا .

مسعود شاهرخ"

نوشته شده در سه شنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۴ساعت ۱۷:۱۶ بعد از ظهر توسط راحیل|

آدم هایی که ترس های وجودشان را می پذیرند و آن را به آغوش می کشند را ستایش می کنم ... آنها شجاع ترین انسان ها هستند... اما از دور گاهی آنها احمق ترین جلوه می کنند ... همه چیز به  طرز نگاهت بر میگردد... نگاهت به فلسفه زندگی و میزان شناختت از خود ... همه چیز به نگاهت بر می گردد... 

چند سال پیش "تنهایی" را چیز وحشتناکی نمی دونستم ... همیشه فکرم این بود که شاید انتخاب بدی نباشد که برای خودت تصمیم بگیری... برای خودت زندگی کنی... برای خودت خرج کنی... و کلا همش برای خودت ...

خوب واژه ها همیشه اونطوری که به نظر میان  توی دنیا ، عملی نیستن... همیشه پدر و مادری هست که هر روز توی گوشت بخونن تنها ماندنت را نمی پذیرند... خانواده ای هست که هر روز از پشت خنده های تمسخر آمیزشان به تو بگویند دیگر سن تو از میانگین ازدواج گذشته و باید به سراغ ترشی انداختنت بروند... همیشه دختر عمویی هست که اسم پسره تازه بدنیا آمده اش را اسم پسر خیالی تو بگذارد و مدام به رخ تو بکشد.... 

همه اینها باعث می شود "تنهایی" به لیست ترس هایم اضافه شود ... من اما آدم شجایی نیستم ... شاید شجاعت نوشتن در موردش را داشته باشم ... اما شجاعت در آغوش گرفتنش را ندارم ...

*** خدایا شکر بابت ترس های دانسته و ندانسته ام.... شکر بابت ماه رمضان امسال که همش با خودم و خودت جنگیدم و مثل همیشه تو پیروز بودی و من تسلیم... خدایا شکرت بابت خانه جدید که شاید انرژی تازه ای به همه خانواده بدهد... خدایا شکر

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۴ساعت ۲۲:۵۳ بعد از ظهر توسط نعیمه|

داشتنم پست های قبلی ام رو مرور میکردم.... همش از بدی حال و گله و شکایت از زمین و زمانه بود... دلم به حال خودم سوخت...  انگار فقط غصه هایم را دیده ام... باید به بازنگری دست بزنم... از این پس دچار خودسانسوری افکار منفی خواهم شد.... 

 چند وقتی است با وبلاگی دوستی آشنا شده ام که انتهای تمام پست هایش از خدا تشکر می کند بابت همه چیز... بابت کمر درد و وزن سنگینش... بابت بیماری های مختلفی که دارد و کلا از همه چیز ممنون است... من چرا سپاسگزار نباشم... بابت نداده ها و داده های بیشمارش....

 

نوشته شده در جمعه ۱۹ تیر۱۳۹۴ساعت ۲۱:۲۳ بعد از ظهر توسط نعیمه|

برایم فرقی نمی کند ، از تمام هم اسم های  تو می ترسم ... از خودم می ترسم.... از دوباره لرزیدن دلم می ترسم... باید قلبم را با سیمان پر کنم ... وگرنه هم نام تو بسیار است و قلب من ضعیف ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۵ تیر۱۳۹۴ساعت ۲۳:۴ بعد از ظهر توسط نعیمه|

 روزی مطلبی می خواندم ... نصیحت یک روحانی به یک دختر جوان ... که چرا از خدا طلبکار است ... همین که خدا لطف کرده و او را خلق کرده برای تمام زندگی اش بس است... دیگر نباید چیز دیگری بخواهد .. نمی دانم چرا حس خفه کردن این جناب آقا قلقلکم میدهد... آخر مرد حسابی... یک انسان به تو مراجعه کرده و دارد از درد بی جواب ماندن دعاهایش از طرف خدا با تو مشورت می کند... این هم شد جواب ... مطمئن باش این دخترک دیگر به سمت خدا باز نمی گردد.... 

نمی دانم چرا امسال دعا کردن برایم اینقدر سخت.... انگار از خدا دیگر چیزی نمی خوام... انگار وارد یک جنگ یک طرفه شده ام... انگار خسته شدم از بس خواندمش و چیزی ندیدم... انگار دیدن موفقیت ها و شادی ها و خوشبختی آدم هایی که حتی اعتقادی به وجودش ندارد... مرا به فکر وامیدارد... 

خدایا تو فقط خدای آدم های پولداری....؟؟؟؟

خدایا تو فقط خدای آدم های باهوشی...؟؟؟؟

خدایا تو فقط خدای چاپلوسانی هست که از صبح تا شب از کمر خم می شوند برای رئیس و روسا...؟؟؟

خدایا تو فقط خدای دختران لب تزریقی و دماغ عملی هستی ...؟؟؟

خدایا تو فقط خدای دخترانی هستی که با ناز و عشوه هوش از سر و زبان پسران کوچه و خیابان می برند...؟؟؟

خدایا تو خدایی .... خدایی ات را شکر !

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر۱۳۹۴ساعت ۲۱:۴۰ بعد از ظهر توسط نعیمه|

دور و بر من پر شده از آدم هایی که با دلایل علمی و غیر علمی ثابت کردن  روزه نباید گرفت. یکی از نمونه ها خانم دکتر شاغل در اداره .... مدرک ایشون دکتری عمومی است که از وقتی فارغ التحصیل هم شده اند در محیط اداره بودن و پست مدیریت... در ضمن فرزند شهید هستند و تمام خواهر برادارهای گرامی در جایگاه های اداری و حکومتی بسیار مناسبی حضور دارن. ایشون اول صبح از آب خوری دم درب اداره هم آب می خورن تا دیگه زمین و زمان بفهمن رزوه نیستن... دلایل روزه نگرفتنشون هم اینه که به عنوان پزشک! خودشون تشخیص دادن که روزه داری در تابستان فقط به بدن ضرر زده و هرگز نباید روزه گرفت...

نظر شما در مورد علمی که تو رو از خدا دور کنه چیه ؟؟؟ پس قضیه اون همه ایه توی قرآن که انسان رو به تعقل و تفکر تشویق میکنه چیه ؟ 

نوشته شده در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت ۱۰:۴۶ قبل از ظهر توسط نعیمه|


آخرين مطالب
» قرار نبوده...
» ترس هایت را فریاد کن...
» بازنگری
» هم نام ...
» دعا...
» یک دلیل برای روزه گرفتن!!
» مردان همه عروس دوست دارند!!
» پسرهای خودخواه !
» مشاور تحصیلی
» سلام بر بلاگفا
Design By : Pars Skin